خیمه

به عشق یل جمل حضرت حسن بن علی علیه السلام

خیمه

به عشق یل جمل حضرت حسن بن علی علیه السلام

 آپارات خیمه
خیمه

این دشت با اراده ی زینب اداره شـد
در دست جبر اوست همه اختیارها

تاسیس وبلاگ
18 شهریور 1392

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

006

ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب


بند اول

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع مى‏ کند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامى ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جاى ملال نیست

سرهاى قدسیان همه بر زانوى غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزاى اشرف اولاد آدم است


خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

پرورده کنار رسول خدا حسین


بند دوم

کشتى شکست خورده ی طوفان کربلا

در خاک و خون طپیده ی میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او زار می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابى به غیر اشک

ز آن گل که شد شگفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق مى‏رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمى که لشکر اعداد نکرد شرم

کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا


آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد


بند سوم

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدى

وین خرگه بلند ستون بى ستون شدى

کاش آن زمان در آمدى از کوه تا به کوه

سیل سیه که روى زمین قیرگون شدى

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

یک شعله برق خرمن گردون دون شدى

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان

سیماب وار گوى زمین بى سکون شدى

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

جان جهانیان همه از تن برون شدى

کاش آن زمان که کشتى آل نبى شکست

عالم تمام غرقه ی دریاى خون شدى

آن انتقام گر نفتادى به روز حشر

با این عمل معامله ی دهر چون شدى


آل نبى چو دست تظلم برآورند

ارکان عرش را به تلاطم درآورند


بند چهارم

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

زان ضربتى که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوى خیرالنسا زدند

بس آتشى ز اخگر الماس ریزه‏ ها

افروختند و در حسن مجتبى زدند

وانگه سرادقى که ملک محرمش نبود

کندند از مدینه و در کربلا زدند

و ز تیشه ی ستیزه در آن دشت کوفیان

بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتى کزان جگر مصطفى درید

بر حلق تشنه ی خلف مرتضى زدند

اهل حرم دریده گریبان گشوده مو

فریاد بر در حرم کبریا زدند


روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب


بند پنجم

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید

جوش از زمین به ذروه ی عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب

از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبى رساند

گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یک باره جامه در خم گردون به نیل زد

چون این خبر به عیسى گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار ، کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرین رسید


هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال

او در دل است و هیچ دلى نیست بی ملال


بند ششم

ترسم جزاى قاتل او چون رقم زنند

یکباره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمى که با کفن خون چکان ز خاک

آل على چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعى که زد به هم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند


پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل


بند هفتم

روزى که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سر برهنه بر آمد ز کوهسار

موجى به جنبش آمد و برخاست کوه کوه

ابرى ببارش آمد و بگریست زار زار

گفتى تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتى فتاد از حرکت چرخ بیقرار

عرش آن زمان به لرزه در آمد که چرخ پیر

افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه ‏اى که گیسوى حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعى که پاس محملشان داشت جبرئیل‏

گشتند بى عمارى محمل شتر سوار

با آن که سر زد آن عمل از امت نبى

روح الامین ز روح نبى گشت شرمسار


وانگه ز کوفه خیل الم روبشام کرد

نوعیکه عقل گفت قیامت قیام کرد


بند هشتم

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد

هر جا که بود آهویى از دشت پا کشید

هر جا که بود طایرى از آشیان فتاد

شد وحشتى که شور قیامت بباد رفت

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخم هاى کارى تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بى اختیار نعره ی هذا حسین او

سر زد چنان که آتش از او در جهان فتاد


پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول

رو در مدینه کرد که یا ایها الرسول‏


بند نهم

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست‏

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست‏

این نخل ‏تر کز آتش جانسوز تشنگى‏

دود از زمین رسانده بگردون حسین توست‏

این ماهى فتاده به دریاى خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست‏

این غرقه ی محیط شهادت که روى دشت

از موج خون او شده گلگون حسین توست‏

این خشک لب فتاده دور از لب فرات‏

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست‏

این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست


چون روى در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد


بند دهم

کاى مونس شکسته دلان حال ما ببین

ما را غریب و بی کس و بى آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان‏

واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نى نى ورا چو ابر خروشان به کربلا

طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین

تنهاى گشتگان همه در خاک و خون نگر

سرهاى سروران همه بر نیزه‏ ها ببین‏

آن سر که بود بر سر دوش نبى مدام

یک نیزه ‏اش ز دوش مخالف جدا ببین‏

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین


یا بضعة الرسول ز ابن زیاد داد

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد


بند یازدهم

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که از این حرف سوزناک‏

مرغ هوا و ماهى دریا کباب شد

خاموش محتشم که از این شعر خون چکان‏

در دیده اشگ مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که از این نظم گریه خیز

روى زمین به اشگ جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست‏

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب‏

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین‏

جبریل را ز روى پیمبر حجاب شد


تا چرخ سفله بود خطایى چنین نکرد

بر هیچ آفریده جفایى چنین نکرد


بند دوازدهم‏

اى چرخ غافلى که چه بیداد کرده ‏اى‏

وز کین چه‏ ها در این ستم آباد کرده‏ اى‏

بر طعنت این بس است که با عترت رسول‏

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‏ اى‏

اى زاده ی زیاد نکرده است هیچ گه

نمرود این عمل که تو شداد کرده‏ اى‏

کام یزید داده‏ اى از کشتن حسین

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‏ اى

بهر خسى که بار درخت شقاوت است

در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‏ اى‏

با دشمنان دین نتوان کرد آنچه تو

با مصطفى و حیدر و اولاد کرده ‏اى‏

حلقى که سوده لعل لب خود نبى بر آن

آزرده ‏اش به خنجر بیداد کرده‏ اى‏


ترسم تو را دمى که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشر درآورند




مسافر کربلا

نظرات  (۰)

از نظرات خوب خود ما را بهره مند سازید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دريافت کد گوشه نما دريافت کد گوشه نما دريافت کد گوشه نما