ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
به شاخه ی گل احساس من لگد می زد
ز روی دشمنی و کینه وحسد می زد
مرا به جرم خطایی که مرتکب نشدم
هزار مرتبه با تازیانه حد می زد
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
دوری از شهر و دیارم عزتم را لطمه زد
این جدائی قلب پاک عترتم را لطمه زد
با دو دست بسته هم باب الحوائج بوده ام
کی غل و زنجیر فضل و رحمتم را لطمه زد
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
از همان روز ازل خاک مرا ، آب تو را
دست معمار از احسان به هم آمیخته است
و شدی باب حوائج ، و شدم سائل تو
دستها را به عبای تو در آویخته است