ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست
این شاه کم سپاه که بیلشکر آمده
یاران نظر کنید به پهلو گرفتنش
این کشتی نجات که بیلنگر آمده
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست
این شاه کم سپاه که بیلشکر آمده
یاران نظر کنید به پهلو گرفتنش
این کشتی نجات که بیلنگر آمده
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
سنگین دلان شام تو را سنگ می زنند
گاهی تو را و گاه مرا سنگ می زنند
آید صدای نالۀ زهرا به گوش من
از روی بام تا که تو را سنگ می زنند
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
قافله قافله از دشت بلا می گذرد
عشق، ماتم زده از شهر شما می گذرد
آه ای مردم غفلت زده ی خواب آلود:
سَحَر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد
ادامه ی شعر در ادامه یمطلب
آتش چقدر رنگ پریده ست در تنور
امشب مگر سپیده دمیده ست در تنور
این ردّ پای قافله ی داغ لاله هاست؟
یا خون آفتاب چکیده ست در تنور؟!
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده
در شب بیماریم آتش پرستارم شده
ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم
از چه دیگر شعله ها یار دل زارم شده
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
آرام تر بـرو که توانی نمانده است
تا آخرین نگاه زمانی نمانده است
بگذار تا که سیر نگاهت کنم حسیـن!
یک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
پیش پای خودش به خاک افتاد
همه را با نگاه پس می زد
تکیه بر نیزه ی غریبی داشت
خسته بود و نفس نفس می زد
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
ته گودال تمام بدنش می سوزد
خواهری دید عقیق یمنش می سوزد
نیزه ها زیر حرارت همگی ذوب شدند
بی سبب نیست جراحات تنش می سوزد
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
بر حنجرت سرنیزه تا بالا و پایین می رود
انگار امواج صدا بالا و پایین می رود
ماهی سرخ کوچکی با رقص تیر حرمله
در تُنگ دست ربنا بالا و پایین می رود
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
کوتاه کن کلام ... بماند بقیه اش
مرده است احترام ... بماند بقیه اش
هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام ... بماند بقیه اش
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
رفته صبر از کَفَم این حال نمیفهمم چیست
عمق این فاجعه صد سال نمیفهمم چیست
در سرم هست از او طرح سری خونآلود
من که نقاشی و تمثال نمیفهمم چیست
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
این همه راه دویدم ز پی دلدارم
به امیدی که در این دشت برادر دارم
تو دعا کن به کنار بدنت جان بدهم
فکر همراهی با شمر دهد آزارم
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
دردها هست، ولی فرصت گفتاری نیست
عازمم قافله را قافله سالاری نیست
بگذارید بمانم به برش یک امشب
تا نگویند بر این کشته عزاداری نیست
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
رویِ نِی مویِ تو در باد رها افتاده
در فضا رایحهای روحفزا افتاده
سر تو میرود و پیکر تو میماند
از هم آیاتِ وجودِ تو جدا افتاده
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
بنویسید که جز خون خبری نیست که نیست
به تن این همه سردار سری نیست که نیست
بنویسید که خورشید به گودال افتاد
و پس از شام غریبان سحری نیست که نیست
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
بگذارید کنار بدنش گریه کنم
بر تن زخمیِ بی پیرهنش گریه کنم
تا که سر داشت نشد خون سرش پاک کنم
بگذارید به زخم بدنش گریه کنم
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
آیم به قتلگاه که پیدا کنم تو را
امشب وداع هجرت فردا کنم تو را
جویم تو را قدم به قدم بین کشتگان
با شوق و اضطراب تمنّا کنم تو را
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
امشب شهادت نامهی عشّاق امضا میشود
فردا زخون عاشقان، این دشت، دریا میشود
امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان، چون قلب زهرا میشود
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
لحظه ی وصل رسیده ست خدا رحم کند!
نفس روضه بریده ست خدا رحم کند!
تویی آن شاپرکِ ناز که بین راهت
دشمنت تار، تنیده ست خدا رحم کند!
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
تو را با خشکیِ لب ذبح کردند
به پیش چشم زینب ذبح کردند
تو را با سُمِّ مرکب زجر دادند
تو را چه نامرتب ذبح کردند
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
ظهر عاشورا به هنگام وداع
خواهری زیر گلو بوسید و بعد...
در هجوم سنگ و تیر و نیزه ها
شاه دین در خون خود غلتید و بعد...
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
اینان که طبل خاتمه جنگ می زنند
دیگر چرا به خیمۀ ما سنگ می زنند؟
باران تیر و حمله غارت شروع شد
نقشی دگر ز ننگ در این جنگ می زنند
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم
سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم
سراغ سرت را من از آسمان و
سراغ تنت از بیابان بگیرم
ادامه ی شعر د ادامه ی مطلب
داشت هر چند گُلِ جانِ تو پرپر می شد
از شمیمش همه ی باغ معطر می شد
من فقط داشتم از دلهره می لرزیدم
پیش چشمم که تن پاک تو بی سر می شد
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
وقتی که روی نیزه کمی سر گذاشتی
در چشم ما دو بغض شناور گذاشتی
آن قدر روی نیزه به معراج رفته ای
پا از حریم عرش فراتر گذاشتی
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود
این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود!
ای کاش این روایت پر غم سند نداشت
بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
ظاهراً جد اطهرش هم بود
پدرش بود مادرش هم بود
وقتی افتاد روی گونۀ راست
بین مقتل برادرش هم بود
کنون که از محنت دست بر نمی دارد
دگر ز سوختنت دست بر نمی دارد
به نیزه ها تو چه گفتی که با تو لج کردند
که از سر دهنت دست بر نمی دارند
تو را بدون اباالفضل گیرت آوردند
که از سر بدنت دست بر نمی دارند
کنون که در ته گودالِ تنگ افتادی
و چکمه ها ز تنت دست بر نمی دارند
به نفعت است که حرفی به نیزه ها نزنی
و گر نه از دهنت دست بر نمی دارند