ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
چشم ما تا که به زخم بدنت گریان است
اشک ما گوهر رخشان یم عرفان است
به همان آیه که خواندی به سر نیزه قسم
خون پاک تو ، حیات دگر قرآن است

ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
چشم ما تا که به زخم بدنت گریان است
اشک ما گوهر رخشان یم عرفان است
به همان آیه که خواندی به سر نیزه قسم
خون پاک تو ، حیات دگر قرآن است
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
طوفان اسیر در دل دریای شهر شد
مردانگی ترانه ی بی جای شهر شد
در ظلمتی که کوچه به چنگال گرگ هاست
خورشید هم موافق سرمای شهر شد
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
دشمن کینه ای نغمه ی مرغ سحرید
حرف از چشم بهانه است ، به خون تشنه ترید
تا که دیدید غریبی به سراغم آمد
مثل دیوار شدید و همگی کور و کرید
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
شک و تردیدشان یقینی بود
آسمان هایشان زمینی بود
همه دنبال وعده ی گندم
شهر مشغول خوشه چینی بود
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
بالم میان آسمان ها گیر کرده
خاک زمین پای مرا زنجیر کرده
حتی اجل کاری به کار من ندارد
بیچاره مدت هاست که تاخیر کرده
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
ذکر هوالمعشوق هنگام سحر داریم ما
از دولت عشق است اذکارى اگر داریم ما
هر کس که با ما می نشیند زود عاشق می شود
خیلى براى این محلّه دردسر داریم ما
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
گاه باید شام را با دیده ی تر سر کند
گاه باید روزها را دیده بر در سر کند
حالت از کربلا جا مانده گاه اینگونه است
کودکی که دور از دامان مادر سر کند
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
شبیه جام ، که دنبال باده آمده است
برای رفع عطش دل به جاده آمده است
دلی که اهل نظر می شوند تسلیمش
اراده کرده ای و بی اراده آمده است
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
تربتت خاکستر بی مایه را زر می کند
سنگ اسود را مثال در و گوهر می کند
حال ما خوب است ؛ اما پنج وعده در صلاه
حال ما را سجده بر خاک تو بهتر می کند
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
گاهی میان عاشقی حیران شدن خوب است
گاهی دچار غصه ی هجران شدن خوب است
اصلا در اینجا بی سر و سامان شدن خوب است
وقتی وصالی نیست پس گریان شدن خوب است
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
حسن یکی ست ، کس دیگری حسن نشود
کسی به غیر حسن ، جان " پنج تن " نشود
چه وقت صلح ، چه وقت قیام ، در هر حال
کسی به جز تو امام هُمام من نشود
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
همیشه از همه دور و برش اذیت شد
هم از غریبه هم از لشگرش اذیت شد
غریبه ها که به جای خود ، این امام غریب
چقدر از طرف همسرش اذیت شد
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
حسین گفتم و شد سینه بی قرار حسن
برای این که حسین است سوگوار حسن
محرم و صفر اندوهگین غربت او
دو چشم علقمه گریان و اشکبار حسن
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
زندگی گشته نفس گیر ، پدر
داغ تو کرده مرا پیر ، پدر
پیش تر چشم به راهت بودم
پس چرا آمده ای دیر ، پدر
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
گویا به سر رسیده غم انتظارها
از راه آمده است نگارِ نگارها
بابا خوش آمدی ، قدمت روی چشم من
چشمی که خون شده ز غم روزگارها
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
از وقار عمه جان خود حجاب آموخته
او مؤدب بودنش را از رباب آموخته
با دو دست بسته تا شامات را یکسر گرفت
رزم را از فاطمه از بوتراب آموخته
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
بگو که مرثیه ی شهر شام را چه کنم ؟
نگاهِ هرزه ی مُشتی عوام را چه کنم ؟
گرفتم این که نگفتم از آن طناب سیاه
گذشتن از وسطِ ازدحام را چه کنم ؟
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
با لب تشنه نگاهی پر تمنا می رود
ساحل چشمی به استقبال دریا می رود
با دعا چشم تری باشد یقیناً با شتاب
روی بال عرشیان تا عرش اعلا می رود
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
چقدر با شعف و تاب و تب شهید شدند
برای دختر شاه عرب شهید شدند
برای حفظ حرم سینه را سپر کردند
شبیه عابس و حر و وهب شهید شدند
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
بر لب و دندان من چوب جفا آهسته زن
چوب کین بر بوسه گاه مصطفی آهسته زن
میزنی گر بر لب من خیزران ، شادی مکن
لرزه افکندی تو بر عرش خدا ، آهسته زن
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
آمدم بر سر بازار شما
تا شوم باز خریدار شما
باز هم با همه نالایقی ام
راهم افتاده به دربار شما
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
دل می برد ز دست دو عالم لوای تو
آقای من تمام دو عالم فدای تو
من از ازل گدای در خانه ی توام
چشمم همیشه بوده به فضل و عطای تو
ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب
آشفته ام آواره ام در پشت درها
کوه پر از دردم پر از خون جگرها
یکریز می بارم به روی جانمازم
دیگر خداحافظ خداحافظ سحرها !
